دلنوشته‌هاي دلنشين
دلنوشته‌هاي دلنشين


عشق آتش بود و خانه خرابي دارد

عماد خراساني:

پیش ما سوختگان، مسجد و میخانه یکیست
حرم و دیر یکی، سبحه و پیمانه یکی است

 

اینهمه جنگ و جدل حاصل کوته‌نظریست
گر نظر پاک کنی، کعبه و بتخانه یکیست

 

هر کسی قصه شوقش به زبانی گوید
چون نکو می‌نگرم، حاصل افسانه یکیست

 

اینهمه قصه ز سودای گرفتارانست
ورنه از روز ازل، دام یکی، دانه یکیست

 

ره هرکس به فسونی زده آن شوخ ار نه
گریه نیمه شب و خنده مستانه یکیست

 

گر زمن پرسی از آن لطف که من می‌دانم
آشنا بر در این خانه و بیگانه یکیست

 

هیچ غم نیست که نسبت به جنونم دادند
بهر این یک دو نفس، عاقل و فرزانه یکیست

 

عشق آتش بود و خانه خرابی دارد
پیش آتش، دل شمع و پر پروانه یکیست

 

گر به سرحد جنونت ببرد عشق عماد
بی‌وفایی و وفاداری جانانه یکیست


 

چه شود

حافظ شيراز:

گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود

پیش پایی به چراغ تو ببینم چه شود

 

یا رب اندر کنف سایه آن سرو بلند

گر من سوخته یک دم بنشینم چه شود

 

آخر ای خاتم جمشید همایون آثار

گر فتد عکس تو بر نقش نگینم چه شود

 

واعظ شهر چو مهر ملک و شحنه گزید

من اگر مهر نگاری بگزینم چه شود

 

عقلم از خانه به دررفت و گر می این است

دیدم از پیش که در خانه دینم چه شود

 

صرف شد عمر گران مایه به معشوقه و می

تا از آنم چه به پیش آید از اینم چه شود

 

خواجه دانست که من عاشقم و هیچ نگفت

حافظ ار نیز بداند که چنینم چه شود


 

شعر يار از شيخ عطايي

شيخ عطايي:

یک نظر بر یار کردم، یار نالیدن گرفت

یک نظر بر ابر کردم، ابر باریدن گرفت

یک نظر بر باد کردم، باد رقصیدن گرفت

یک نظر بر کوه کردم، کوه لرزیدن گرفت

تکیه بر دیوار کردم، خاک بر فرقم نشست

خاک بر فرقش نشیند، آنکه یار از من گرفت

رنگ زردم را ببین، برگ ِ خزان را یاد کن

با بزرگان کم نشین، اُفتادگان را یاد كن

مرغ ِ صیاد تو اَم، افتاده ام در دام ِ عشق

یا بکش  یا دانه ده، یا از قفس آزاد کن

ابر اگر از قبله خیزد، سخت باران می شود

شاه اگر عادل نباشد، مُلک ویران می شود

یک نصیحت با تو دارم، تو به کس ظاهر مکن

خانه یِ نزدیک دریا زود ویران میشود

یار ِ من آهنگر است و دم ز خوبان می زند

دم به دم آتش به جان مستمندان می زند

طاقت هجران ندارد، قلب پاکش نازکست

گه به آب و گه به آتش، گه به سندان میزند


 

تا تو نگاه مي كني

شهريار:

 

تا تو نگاه می کنی کارمن آه کردن است   

ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است

 

شب همه بی تو کار من، شکوه به ماه کردن است

روز ستاره تا سحر، تیره به آه کردن است

 

متن خبر که یک قلم ،بی تو سیاه شد جهان

حاشیه رفتنم دگر ، نامه سیاه کردن است

 

چون تو نه در مقابلی، عکس تو پیش رو نهم

این هم از آب و آینه خواهش ماه کردن است

 

ای گل نازنین من، تا تو نگاه می کنی

لطف بهار عارفان، در تو نگاه کردن است

 

لوح خدانمایی و آینۀ تمام قد

بهتر از این چه تکیه بر، منصب و جاه کردن است؟

 

ماه عبادت است و من با لب روزه دار از این

قول و غزل نوشتنم، بیم گناه کردن است

 

لیک چراغ ذوق هم اینهمه کشته داشتن

چشمه به گل گرفتن و ماه به چاه کردن است

 

من همه اشتباه خود جلوه دهم که آدمی

از دم مهد تا لحد، در اشتباه کردن است

 

غفلت کائنات را جنبش سایه ها همه

سجده به کاخ کبریا، خواه نخواه کردن است

 

از غم خود بپرس کو با دل ما چه می کند؟

این هم اگرچه شکوۀ شحنه به شاه کردن است

 

عهد تو ‘سایه’ و ‘صبا’ گو بشکن که راه من

رو به حریم کعبۀ ‘لطف اله’ کردن است

 

گاه به گاه پرسشی کن که زکات زندگی

پرسش حال دوستان گاه به گاه کردن است

 

بوسه تو به کام من، کوهنورد تشنه را

کوزۀ آب زندگی توشه راه کردن است

 

خود برسان به شهریار، ای که در این محیط غم

بی تو نفس کشیدنم، عمر تباه کردن است


 

شعر سيب دكتر حميد مصدق و جواب‌ فروغ قرخ زاد و ديگران

حمید مصدق:



تو به من خنديدي و نمي دانستي
...
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت



فروغ فرخ زاد :



من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم

تو به چه دلهره از باغچه ی همسايه سيب را دزديدي

پدرم از پي تو تند دويد

و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه

پدر پير من است

من به تو خنديدم

تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو ليك

لرزه انداخت به دستان من و

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمي خواست به خاطر بسپارد

گريه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز

سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت...



جواد نوروزی :



دخترک خندید و

پسرک ماتش برد !

که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده

باغبان از پی او تند دوید

به خیالش می خواست،

حرمت باغچه و دختر کم سالش را

از پسر پس گیرد !

غضب آلود به او غیظی کرد !

این وسط من بودم،

سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم

من که پیغمبر عشقی معصوم،

بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق

و لب و دندانِ

تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم

و به خاک افتادم

چون رسولی ناکام !

هر دو را بغض ربود...

دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:

" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "

پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:

" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "

سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !

عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !

جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،

همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:

این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت ... !



مسعود قلیمرادی:



او به تو خندید و تو نمیدانستی

این که او می داند

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

از پی ات تند دویدم

سیب را دست دخترکم من دیدم

غضبآلود من نگاهت کردم

بر دلت بغض دوید

بغض چشمت را دید

دل دستش لرزید

سیب دندان زده از دست دل افتاد به خاک

و در آن دم فهمیدم

آنچه تو دزدیدی سیب نبود

دل دردانه ی من بود که افتاد به خاک

ناگهان رفت و هنوز

سالهاست که در چشم من آرام آرام

هجر تلخ دل و دلدار تکرار کنان

می دهد آزارم

چهره ی زرد و حزین دختر من هر دم

می دهد دشنامم

کاش آنروز در آن باغ نبودم هرگز

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که خدای عالم

زچه رو در همه باغچه ها سیب نکاشت؟


 

شعر كوچه و جوابيش

فريدون مشيري:

بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

 

در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد:

 

يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

 

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.

من همه، محو تماشاي نگاهت.

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروريخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد، تو به من گفتي:

-        ” از اين عشق حذر كن!

لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن،

آب، آيينة عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

 

روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،

چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“

 

باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم! “

 

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...

 

اشك در چشم تو لرزيد،

ماه بر عشق تو خنديد!

 

يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم.

نگسستم، نرميدم.

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم،

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

 

بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

 

 واما پاسخ هما: 

 

بی تو طوفان زده دشت جنونم

صید افتاده بخونم

تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم ؟

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

بی من از شهر سفر کردی و رفتی

قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم،

تا خم کوچه بدنبال تو لغزید نگاهم،

تو ندیدی!

نگهت هیچ نیفتاد براهی که گذشتی .

چون در خانه ببستم ،

دگر از پای نشستم ،

گوئیا زلزله آمد ،

گوئیا خانه فرو ریخت سر من

بی تو من در همه شهر غریبم

بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدائی

برنخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی

تو همه بود و نبودی ، تو همه شعر و سرودی

چه گریزی ز بر من ؟

که ز کویت نگریزم

گر بمیرم ز غم دل ،

به تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدائی ؟

نتوانم ، نتوانم

بی تو من زنده نمانم .....


 

گوهرفروش

شهريار:

یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم

تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم

خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام
جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم

منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم

پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم

عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم

هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود
که به بازار تو کاری نگشود از هنرم

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم

تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم

تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس
خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم

از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر
شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم

خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت
شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم


 

مشاعره خواجه حافظ شيرازي با صائب تبريزي و شهريار

حافظ

 اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا 

 به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را  

 

  صائب تبریزی

 

 اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

 به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را

هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد  

  نه چون حافظ که میبخشد سمرقند و بخارا را  

 

  شهریار

  

  اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

  به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را

  هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد

  نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را

  سر و دست و پا را به خاک گور می بخشند

  نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

  

 ضیایی

 

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا

به خال هندویش بخشم همه عقل و حواس و هوش و دلها را

من آن چیزی ببخشم کز وجودش" حال "می آید

نه چون" بهجت "که می بخشد تمام روح و اجزا را

 

 ناشناس

 

 اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

 خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را

 نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را

 مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟

 و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلأ

  که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را

  نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را

  فقط می خواستند اینها، بگیرند وقت ما ها را.....؟؟؟  

 

 

شبگرد: 

 

 

 

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
نه چون حافظ،نه چون صائب،نه چون استاد
نمی بازم وجود خویش،نمی بخشم ز هست و نیست
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
برای خویش می کوشد،نه بهر ما
در این ویرانه های دِیر نمانده رنگی از عشق و وفا دیگر
شبها در ویرانه های دِیر به مستی لبی می بوسند و چون روز باز میگردد
دعا میدارند که باز آید شب دیگر
کسی روز را باز نمی جوید در این ویرانه های دِیر
کسی از پیر خراباتی نشانی باز نمی جوید

 


 

چون تو بيايي

غزل سعدی :

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

عهد نابســـتن از آن به که ببندی و نپایی

دوســـتان عیب کنندم که چرا دل بتو دادم

باید اول بتو گفتن که چنین خوب چرایی

ای که گفتــی مرو اندر پی خوبـــان زمانه

ما کجـــــائیم در این بهر تفکر تو کجـــایی

عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت

همه سهـــل است تحـــمل نکنم بار جـــدایی

حلقــه بر در نتــــوانم زدن از بیم رقیبـــان

این توانـــم که بیــایم ســر کویت بگدایــــی

آن نه خال است و زنخدان و سر زلف پریشان

که دل اهل نظر برد که سریست خدایی

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

شمع را باید از این خانه برون بردن وکشتن

تا که همسایه نداند که تو در خانه ی مایی

 کشتن شمع چه حاجت بود از بیم رقیبان

پرتو روی تو گوید که تو در خانه ی مایی

 پرده بردار که بیگانه خود آن روی نه بیند

تو بزرگی و در آئینه ی کوچک ننمایی

 سعدی آن نیست که هرگز ز کمند تو گریزد

که بدانست که در بند تو خوشتر ز رهایی

 

تضمین از شهریار :

ای که از کلک هنر نقش دل انگیز خدایی

حیف باشد مه من کاین همه از مهر جدایی

گفته بودی جگرم خون نکنی باز کجایی

«من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی»

 

مدعی طعنه زند در غم عشق تو زیادم

وین نداند که من از بهر غم عشق تو زادم

نغمه ی بلبل شیراز نرفته است زیادم

«دوستان عیب کنندم که چرا دل بتو دادم

باید اول بتو گفتن که چنین خوب چرایی»

 

تیر را قوت پرهیز نباشد ز نشانه

مرغ مسکین چه کند گر نرود از پی دانه

پای عاشق نتوان بست به افسون و فسانه

« ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه

ما کجائیم در این بحر تفکر تو کجایی»

 

تا فکندم بسر کوی وفا رخت اقامت

عمر، بی دوست ندامت شد و با دوست غرامت

سر و جان و زر و جاهم همه گو، رو به سلامت

«عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت

همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی»

 

درد بیمار نپرسند به شهر تو طبیبان

کس  درین شهر ندارد سر تیمار غریبان

نتوان گفت غم از بیم رقیبان به حبیبان

«حلقه بر در نتوانم زدن از بیم رقیبان

این توانم که بیایم سر کویت بگدایی»

 

گِرد گلزارِ رخ تست غبار خط ریحان

چون نگارین خطِ تذهیب بدیباچه قرآن

ای لبت آیت رحمت دهنت نقطه ایمان

«آن نه خال است و زنخدان و سر زلف پریشان

که دل اهل نظر برد که سریست خدایی»

 

هر شب هجر بر آنم که اگر وصل بجویم

همه چون نی بفغان آیم و چون چنگ بمویم

لیک مدهوش شوم چون سر زلف تو ببویم

«گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی»

 

چرخ امشب که بکام دل ما خواسته گشتن

دامنِ وصل تو نتوان برقیبان تو هشتن

نتوان از تو برای دل همسایه گذشتن

«شمع را باید از این خانه برون بردن و کشتن

تا که همسایه نداند که تو در خانه ی مایی»

 

سعدی این گفت و شد ازگفتهِ خود باز پشیمان

که مریض تب عشق تو هدر گوید و هذیان

بشب تیره نهفتن نتوان ماه درخشان

«کشتن شمع چه حاجت بود از بیم رقیبان

پرتو روی تو گوید که تو در خانه ی مایی»

 

نرگس مست تو مستوری مردم نگزیند

دست گلچین نرسد تا گلی از شاخ تو چیند

جلوه کن جلوه که خورشید بخلوت ننشیند

«پرده بردار که بیگانه خود آن روی نه بیند

تو بزرگی و در آئینه ی کوچک ننمایی»

 

نازم آن سر که چو گیسوی تو در پای تو ریزد

نازم آن پای که از کوی وفای تو نخیزد

شهریار آن نه که با لشکر عشق تو ستیزد

«سعدی آن نیست که هرگز ز کمند تو گریزد

که بدانست که در بند تو خوشتر ز رهایی»


 

در هيچ شعري نگنجيدي

تقديم به روح پدر عزيزم(شبگرد)

 

پدرم ، تو در هيچ شعري نگنجيده‌اي

نه.....

آهنگ هيچ شعر و ترانه‌اي، آهنگ سنگينت را تاب ندارد

چه جاي تعجب كه شعرم هيچ آهنگي ندارد

با آن همه بزرگي و شكوه تو را چگونه در شعر بگنجانم

رنج تحمل تحصيل ده فرزند را كدامين شعر تاب مياورد؟

رنج بيسوادي كه خود كشيدي چطور؟

دست نوازشي كه بر سر شعرم مي‌كشي آهنگ شعرم را دگرگون ميكند

كه دستان زبرت شعرم را شخم ميزند

بسان تراكتوري كه با آن زمين اهالي دِه را شخم ميزدي

تلخي روزهايي كه من نبودم و خودت با حلم برايم تعريف كردي

جز بر چهره خودت سيل اشك جاري ميكند

تو با سكوتت بزرگي و استقامت كوه را به سخره گرفتي

كوه همراه اسمت كه ميايد كوره با ذهنم همنشين ميشه

كوره كه با اسمت هم نشين ميشه اشك با چشمانم مهربون ميشه

كاش بودي و من پاهاي پخته در كوره‌ات را بوسه باران مي‌كردم

چقدر بي انصافه، خدايي كه سيل آتش دنيا را به رويت باز كرد

 آن دنيا جز در باغ‌هاي بهشتش از تو پذيرايي كند

سخته بستن شعري كه تو متنش باشي

كاش همنشين خداي با انصاف باشي


 

صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد



در اين وبلاگ حرف دل عاشقان و دلدادگان را به زبان شعر، از زبان شاعران بيان خواهيم كرد.

دوستان مي‌توانند شعرهاي مورد نظر خودشان را برايمان بفرستند تا با ذكر نامشان در سايت درج گردد، شما ميتوانيد شعر مورد نظر خودتان را به هر شخصي اهدا كنيد.

همچنين مي‌توانيد در وبلاگ عضو شويد تا شعرهاي جديد وبلاگ به ايميلتان ارسال شود.

در پايان ميگم در بخش دست نوشته هاي شبگرد، دست نوشته‌هاي خودم را به اشتراك ميگدارم. اگر خوانديد نظر بدهيد و اگر خواستيد در وبلاگتون و يا جاي ديگر از آن‌ها استفاده كنيد خواهشا با ذكر منبع باشد



نازترین عکسهای ایرانی

 

عاشقانه
هزليات
سخني با خود
مناسبتي
دست نوشته‌هاي شبگرد
اشعار ترکی

 

شبگرد

 

مهر 1394
تير 1394
فروردين 1394
اسفند 1393
دی 1393
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهريور 1393
خرداد 1393
ارديبهشت 1393

 

خون
گؤزیوه
اولابیلمز
قلبی داغلی
نه وار؟
آزربایجان سنه سلام سویله رئم
اوز سئوگیلیم
تارچی
سنی من چوخ سئویرم
اهل خراباتم
تنها تو می مانی
پنج وارونه چه معنا دارد
دلم آشفته آن مايه ناز است هنوز
آهنگ جنون
آتـش ِ عـشق
آتشی در سایهء مژگان من
ماه تابان
متن آهنگ یكی هست از مرتضی پاشایی
کلید طلسم
تبعید

 


 تبادل لینک هوشمند 

برای تبادل لینک ابتدا ما را با عنوان دلنوشته‌هاي دلنشين و آدرس DNDN.lxb.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





ابزار وبلاگ
خرید لایسنس نود32
از روزگار خسته ام
دختر غمگین
کتابخانه الکترونیکی
همسفر
♂ عاشقانه های شرجی ♀
شارژ سيم كارت
لذت تنهايي
گیسو55
دهكده عشق
يه دخي تنها
♥نغمه تنهایی♥
حرف ها از ته دل
عاشقانه
gps ماشین ردیاب
دیلایت فابریک
ازدواج موقت
جلو پنجره لیفان ایکس 60
درگاه پرداخت

 

شارژ همراه اول
شارژ ايرانسل
حمل و ترخیص لباس از چین به ایران
حمل و ترخیص لنج دبی
جلو پنجره لیفان ایکس 60

 

RSS 2.0

فال حافظ

قالب های نازترین

جوک و اس ام اس

جدید ترین سایت عکس

زیباترین سایت ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

بهترین سرویس وبلاگ دهی

 

.: Weblog Themes By www.NazTarin.Com :.


--->